شمس الدين حافظ
912
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى )
360 به مژگان سيه كردى هزاران رخنه در دينم * بيا كز چشم بيمارت هزاران درد برچينم الا اى همنشين دل كه يارانت برفت از ياد * مرا روزى مباد آن دم كه بىياد تو بنشينم جهان پيرست و بىبنياد ، ازين فرهادكش فرياد ، * كه كرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم ز تاب آتش دورى شدم غرق عرق چون گل * « بيار اى باد شبگيرى نسيمى » زان عرقچينم ( 1 ) جهانِ فانى و باقى ، فداى شاهد و ساقى ، * كه سلطانىّ عالم را طفيل عشق مىبينم اگر بر جاى من غيرى گزيند دوست ، حاكم اوست ، * حرامم باد اگر من جان به جاى دوست بگزينم صباح الخير زد بلبل كجائى ساقيا برخيز * كه غوغا مىكند در سر خيال خواب دوشينم ( 2 ) شب رحلت هم از بستر روم در قصر حور العين ( 3 ) * اگر در وقت جان دادن تو باشى شمع بالينم حديث آرزومندى كه در اين نامه ثبت افتاد * همانا بىغلط باشد كه حافظ داد تلقينم .